X
تبلیغات
عروسک کوچولو
عروسک کوچولو
بهترین قلب پاک و مهربونتو دوست دارم ... محسن عزیزم
دوشنبه 3 بهمن1390
شادی هایم را به تو هدیه می کنم ... ...  

تقدیم به بهترین دوست

که هر چه دارم از اووست



شادی هایم را به تو هدیه می کنم ...

اندک بودنش را بر من خرده نگیر ...

 

چقدر قلبت زیباست

روزهای زندگی ام گرم میگذرد با تو ،به گرمای لحظه هایی که تو در آغوشمی

 با تو گرم هستم و نمیسوزد عشقمان، ای خورشید خاموش نشدنی

 همچو یک رود که آرام میگذرد،عشق ما نیز آرام میگذرد و تویی سرچشمه زلال این دل

 ساعت عشق مان تمام لحظه های زندگیست ،ثانیه هایی که پر از عطر و بوی عاشقیست

 ای جان من ،مهربانی و محبتهایت،وفاداری و عشق این روزهایت،امیدی است برای خوشبختی فردایت

 میدانم همیشه همینگونه که هستی خواهی ماند،مثل یک گل به پاکی چشمهایت،به وسعت دنیای بی همتایت

 هوای تو را میخواهم در این حال دلتنگی،امواجی از یاد تو را میخواهم در دریای خاطره های به یادماندنی

 همنفسمی، ای که با تو یک نفس عاشقم

 همزبانمی، ای که با تو یک صدا برایت احساسات عاشقانه ام را میگویم

 حرفی نمانده جز سکوت بین من و چشمانت، که در این سکوت میتوان یک دنیا عشق را خواند

 چه با شوق میخوانم چشمانت را و چه عاشقانه گرفته ایم دستهای هم را

 گفتی دستهایم گرم است، گفتم عزیزم این چشمهای تو است که مرا به آتش کشیده است

 همه ی دنیا فریاد عشق ما را شنیده است،هنوز هم نگاهم به نگاهت دوخته است،

 چقدر قلبت زیباست...

 چه بی انتهاست قصر عشق تو و من چه خوشبختم از اینکه اینجا هستم ، در کنار تو

 تویی که برایم از همه چیز بالاتری و از همه کس عزیزتر

 میخوانمت تا دلم آرام بماند



در پناه آغوشت

آرام باش ،ما تا همیشه مال همیم ، همیشه عاشق و یار همیم

 آرام باش عشق من ، تو تا ابد در قلبمی ، تو همه ی وجودمی

 بیا در آغوشم ، جایی که همیشه آرزویش را داشتی ، جایی که برایت سرچشمه آرامش است

 آغوشم را باز کرده ام برایت ، تشنه ام برای بوسیدن لبهایت

 بگذار لبهایت را بر روی لبانم ، حرفی نمیزنم تا سکوت باشد بین من و تو و قلب مهربانت

 خیره به چشمان تو ، پلک نمیزنم تا لحظه ای از دست نرود تصویر نگاه زیبای تو

 دستم درون دستهایت ، یک لحظه رها نمیشود تا نرود حتی یک ذره از گرمای دستان لطیف تو

 محکم فشرده ام تو را در آغوشم ، آرزو میکنم لحظه مرگم همینجا باشد ، همین آغوش مهربانت

 چه گرمایی دارد تنت عشق من ، رها نمیکنم تو را تا همیشه باشی در کنار قلب من

 قلب تو میتپد و قلب من با تپشهای قلبت شاد است ، هر تپشش فریاد عشق و پر از نیاز است

 آرامم ، میدانم اینک کجا هستم ، همانجایی که همیشه آرزویش را داشتم ،همانجایی که انتظارش را میکشیدم و هر زمان خوابش را میدیدم آن خواب برایم یک رویای شیرین بود....

 در آغوش عشق ، بی خیال همه چیز ، نه میدانم زمان چگونه میگذرد و نه میدانم در چه حالی ام

 تنها میدانم حالم از این بهتر نمیشود ، دنیای من از این عاشقانه تر نمیشود

 گرمای هوس نیست این آتش خاموش نشدنی آغوش پاکت

 عشق است که اینک من و تو را به این حال و روز انداخته ، عشق است که اینک ما را به عالمی دیگر برده ، عشق است که من و تو را نمیتواند از هم جدا کند هیچگاه

 خیلی آرامم ، از اینکه در آغوشمی خوشحالم


اعتراف عاشقانه

بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم برایت تنگ شده

 فکر نکن بی وفا هستم ، دلم از سنگ نشده...

 اعتراف میکنم اینک در حسرت روزهای شیرین با تو بودنم

 باور نمیکنم اینک بی توام

 کاش میشد دوباره بیایی و یک لحظه دستهایم را بگیری

 کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای مرا ببینی

 تا دوباره به چشمهایت خیره شوم ، تا بر همه غم و غصه های بی تو بودن چیره شوم...

 کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای نگاهت کنم ، با چشمهایم نازت کنم

 در حسرت چشمهایت هستم ،چشمهایی که همیشه با دیدنش دنیایم عاشقانه میشد

 بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم هوایت را کرده

 در حسرت گرمی دستهایت ، تا کی باید خیره شوم به عکسهایت ، هنوز هم عاشقم ، عاشق آن بهانه هایت...

 کاش بودی و به بهانه هایت نیز راضی بودم ، کاش بودی و من دیگر از سردی نگاهت شاکی نبودم

 هر چه خواستم از تو بگذرم از همه چیز گذشتم جز تو ، هر چه خواستم فراموشت کنم همه را فراموش کردم جز تو ، هر چه خواستم به خودم بگویم هیچگاه ندیدم تو را ، چشمهایم را بستم و باز هم دیدم تو را ، هر چه خواستم دلم را آرام کنم ، آرام نشد دلم و بیشتر بهانه تو را گرفت ، هر چه خواستم بگویم بی خیال ، بی خیالت نشدم و به خیالت تا جایی که فکرش هم نمی کنی رفتم...

 میخواستم با تنهایی کنار بیایم ، دلم با تنهایی کنار نیامد ، میخواستم دلم را راضی کنم ، یاد تو باز هم به سراغم آمد ، میخواستم از این دنیا دل بکنم ، دلم با من راه نیامد ...

 بگذار اعتراف کنم که دلم در چه حالیست ، بدجور از نبودنت شاکیست ، هر جا هستی برگرد که اصلا حالم خوب نیست....






چهارشنبه 11 آبان1390
آشنایی با برخی واژه های ایرانی ...  
آشنایی با برخی واژه های ایرانی




محتویات این مطلب جهت آشنایی افراد غیر ایرانی با کلمات و واژه های ایرانی بوده و فاقد هرگونه ارزش دیگری‌ست! باید عرض کنیم که ممکن است برخی لغات دارای شکل املایی یکسان در ایران قدیم بوده اما خب ورژن جدیدش دیگه معنی سابق رو نمی‌ده !

عذرخواهی: در ایران دمده شده و بجای آن از توجیه استفاده می‌شود.

بیمه‌ عمر: قراردادی که شما را در تمام عمر فقیر نگه داشته تا شما پولدار مرده و مراسم کفن و دفنتان آبرومندانه برگزار شود.

شناسنامه یا کارت ملی: دفترچه و کارتی که یکی بدون دیگری فاقد ارزش بوده و حتما جفتش لازم است.

سریال: فیلمی‌ست چند قسمتی، که روش مصرف مواد مخدر و آخرین شیوه‌های دزدی را به شما آموزش می‌دهد.

تلفن همراه: وسیله‌ای سه‌کاره جهت کلاس گذاشتن، آهنگ گوش کردن و نهایتا‍ عکس گرفتن است.

ایرانسل: خط تلفنی است جهت مزاحمت و سر به سر گذاشتن دوست و آشنا.

گرانی: کلمه‌یی است زاده‌ی توهم غربیان که در ایران تاکنون مشاهده نشده است!

آثار باستانی: خرابه‌هایی که هرچه زودتر باید نابود شوند چون خیلی جا گرفته‌اند.

خودپرداز: دستگاهی‌ست که همیشه‌ی خدا باید برای رسیدن به آن در صف ایستاد و اگر صفی در کار نباشد 99.99 درصد خراب است.

اداره: محلی که شما بعد از تنش‌ها و جدل‌های منزل در آنجا استراحت می‌کنید.

مجرم: فردی که هیچ فرقی با سایر افراد ندارد و تنها تفاوتش در این است که توانسته‌اند او را دستگیر کنند.

تورم: عددی بی‌خود و چرت بوده که همچنان در ایران یک رقمی است!

گارانتی: یک اسم زیبا و خوش تلفظ است ولی در عمل مکافاتی بیش نیست.

تحقیق: کپی-پیست کردن مقالات اینترنتی.

مترو: سونای بخار متحرک!

شب امتحان: حکم بین دو نیمه در فوتبال ایران در زمان مربی‌گری مایلی‌کهن را دارد و فقط باید توکل کرد به خدا و دعا خواند.

دانشجو: دو طیف اند، یک طیف آخرش وزیر میشن بی برو برگرد ! طیف دیگه میدوند که قاطی فرار مغزها بشن، والا زندانی میشن چون همیشه معترضن.

بزرگراه: نوعی پیست رالی به همراه یادگیری آپ تو دیت‌ترین فحش‌های باناموسی و بدون آن!

رئیس: فردی که وقتی شما دیر به سر کار می‌روید خیلی زود می‌آید و زمانی که شما زود به اداره می‌روید یا دیر می‌آید و یا مرخصی است.

شهرداری: گرفتن رشوه، داشتن صدها پروژه‌های نیمه‌تمام و نصب تابلوهای روزشماری جهت افتتاح.

از پذیرفتن خانم‌های بد حجاب معذوریم: تابلویی که در همه‌جا نصب شده، جهت کرکر خنده و عوض کردن روحیه‌ی مردم.

سطل آشغال: وسیله‌یی‌ست موجود در خیابان‌ها جهت ریختن زباله در اطراف آنها.

مدرک تحصیلی: کاغذی مستطیل شکل، در ابعاد مختلف که بسته به مقطع، قیمتش فرق می‌کند و بدون پارتی در هیچ کجا به درد نمیخورد "مگر هنگام ا ز د و ا ج"

حراج: اصطلاحی‌ست که در آن به قیمت اصلی کالا درصدی اضافه کرده و با ماژیک قرمز روی آن خط زده و قیمت اصلی کالا را در زیرش درج می‌کنند.

و غیره (و ...): نشانه‌ای برای باوراندن این مطلب که شما بیش از آنچه تصور می‌کنید، می‌دانید.
یکشنبه 17 مهر1390
مردم چه می گویند!!! ...  

   مردم چه می گویند  ؟!
 

 
می خواستم به دنیا بیایم، در یک زایشگاه عمومی؛ پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی! مادرم گفت: چرا؟... پدر بزرگم گفت: مردم چه می گویند؟!...

 می خواستم به مدرسه بروم، همان مدرسه ی سر کوچه ی مان؛ مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟... مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

 به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی! گفتم: چرا؟... پدرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

 با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟... خواهرم گفت: مردم چه می گویند؟!...
 
می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟... آنها گفتند: مردم چه می گویند؟!...

 می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟... مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

 اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!... گفتم: چرا؟... همسرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

 می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. همسرم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... همسرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

 بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در یک زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی! گفتم: چرا؟... پدرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

 بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند... می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟... زنم گفت: مردم چه می گویند؟!...

 مُردم. برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!...

 از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

 خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند. حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه دارم و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نبود: مردم چه می گویند؟!...مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، حالا حتی لحظه ای هم نگران من نیستند !!!

دوشنبه 14 شهریور1390
پاسخ جالب آلبرت انیشتین به خواستگارش! ...  

پاسخ جالب آلبرت انیشتین به خواستگارش!

می گویند "مریلین مونرو " یک وقتی نامه ای نوشت به " البرت اینشتین " که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه ها یمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری می شوند !

اقای " اینشتین " هم نوشت :
ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم .واقعا هم که چه غوغایی می شود !
ولی این یک روی سکه است .
فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود !

 

 

عکس: اعدام جنایتکاری که موجب وحشت دختران می شد

جمعه 4 شهریور1390
راه حل ساده!!!! ...  
در يك شركت بزرگ ژاپني كه توليد وسايل آرايشي را برعهده داشت ، يك  مورد به ياد ماندني اتفاق افتاد:

شكايتي از سوي يكي مشتريان به كمپاني رسيد . او  اظهار داشته  بود  كه  هنگام  خريد  يك بسته صابون  متوجه شده بود كه  آن قوطي خالي است  .

بلافاصله  با تاكيد و پيگيريهاي مديريت ارشد  كارخانه  اين مشكل  بررسي ،  و دستور صادر شد كه خط بسته بندي اصلاح گردد و قسمت فني  و مهندسي نيز تدابير لازمه را جهت پيشگيري از تكرار چنين مسئله اي اتخاذ نمايد  .  

مهندسين نيز دست به كار شده و راه حل پيشنهادي خود را چنين ارائه دادند :

پايش ( مونيتورينگ )  خط بسته بندي با اشعه ايكس

بزودي سيستم مذكور خريداري شده و با تلاش شبانه روزي گروه مهندسين ،‌ دستگاه توليد اشعه ايكس و مانيتورهائي با رزولوشن بالا نصب شده  و خط مذبور تجهيز گرديد  .

سپس دو نفر اپراتور نيز جهت كنترل دائمي پشت آن دستگاهها به كار گمارده شدند  تا از عبور احتمالي قوطيهاي خالي جلوگيري نمايند.  

نكته جالب توجه در اين بود كه درست همزمان با اين ماجرا ،  مشكلي مشابه  نيز در يكي از كارگاههاي كوچك توليدي پيش آمده بود اما آنجا  يك كارمند معمولي و غير متخصص آنرا به شيوه اي بسيار ساده تر و كم خرجتر حل كرد :  

تعبيه يك دستگاه پنكه در مسير خط  بسته بندي تا قوطی خالی را باد ببرد !!!

  

 

یک روز یک مرد انگلیسی از یک شیخ مسلمان پرسید: «چرا در اسلام زنان مسلمان اجازه ندارند با مردان مصافحه کنند؟» شیخ گفت: « آیا تو میتوانی دستهای ملکه الیزلبت را بگیری؟» مرد انگلیسی گفت:« البته که نه، فقط افراد خاصی هستند که میتواند با ملکه مصافحه کنند .» شیخ جواب داد:« بانوان ما ملکه هستند و ملکه ها با مردان غریب مصافحه نمیکنند.»

دوشنبه 17 مرداد1390
شبی که هم سرد بود هم گرم! ...  

شب سردی بود …

 پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …

شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت …

پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه …

رفت نزدیک تر …

 چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود …

 با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه …

میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کن...ه وبقیه رو بده به بچه هاش …

 هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن …

 برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه ….

 تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه !  برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …

خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت …

دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت … چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …

مادر جان ! پیرزن ایستاد …

برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه …

 موز و پرتغال و انار ….

پیرزن گفت : دستِت دَرد نکُنه ننِه…..

 من مُستَحق نیستم ! زن گفت : اما من مستحقم مادر من …

مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن ودوست داشتن همه انسانها و احترام به همه آنها بی هیچ توقعی …

اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر ! زن منتظر جواب پیرزن نموند …

میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد … پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد …

قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش …

دوباره گرمش شده بود …

با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه ….

پیر شی ! خیر بیبینی...

سه شنبه 11 مرداد1390
پـــ نه پـــــــــــــ ...  
به رفیقم میگم گوشیمو جا گذاشتم خونه گوشیتو چند لحظه بده، میگه میخوای زنگ بزنی؟!
پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام ببینم کلیپ خانوادگی جدید چی داری تو گوشیت !
عکس برادرزاده هامو نشون دوستم دادم با مامانشون. برگشته میگه ااِاا داداشت زنم داره؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ اینارو تو قرعه کشی بانک برنده شده …
بعد مشخص شدن ۳ تا از نمره ها و قطعی شدن مشروطی با رفیقمون رفتیم پارک یه بادی به کلمون بخوره، دختره اومده نشسته جلومون هِی چشمُ و ابرو میاد. رفیقم میگه داره آمار میده؟!
پـَـَـ نــه پـَـَــــ دلقک بازی در میاره مارو از این وَضع خارج کنه!
شب ساعت ۱۱ اومدم خونه بابام آیفونو برداشته میگه میای بالا؟
میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ آشغالا رو که میاری پایین ماهیانه منم بیار !!!
تو جاده بنزین تمام کردیم وایسادیم کنار جاده ۴ لیتری تکون میدیم ! طرف اومده میگه بنزین تمام کردین ؟
میگیم: پـَـَـ نــه پـَـَــــ میگیم هورا ! ما هم از این دبـــّه ها داریم !
یه گوسفند خریده بودیم بسته بودیمش به درخت که قربونیش کنیم دختر خالم اومده میگه آخــــــی میخوان این طفلی رو بکشن؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ کار بد کرده بستیمش به درخت درس عبرتی باشه واسه بقیه ی گوسفندا
با دوستم رفتیم تو یه مغازه ی شلوغ که عسل طبیعی میفروشه؛ نوبت ما که میشه طرف میگه: شمام عسل میخواین!؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ دوتا زنبوریم اومدیم استخدام شیم!!
 
یه روز با جعبه خیلی بزرک رفتم اداره پُست، کًذاشتم رو ترازو جعبه رو کارمنده اومده میکًه می خوای پُست کنُی؟!
کًفتم : پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم وزنش کنم ببینم اکًر اضافه وزن داره شبها بهش شام ندم
 
تو خیابون کفتر رو سر دوستم طرح زد! بعد دست میکشه سرش میگه ااااااااه کفتر بود ؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ پری دریایی بود بوس فرستاد!
 
عروسی خواهرم ماموره اومده دم خونمون میگه عروسیه؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ ختنه سرون بابامه جشن گرفتیم
به یارو میگم قالپاق ریو دارین؟ می پرسه ماشینت ریو هست ؟!؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ لامبورگینیِه قالپاق ریو میندازم یه وقت ریا نشه!!!
به دوستم میگم : وقتشه که دیگه برات آستین بالا بزنیم، میگه یعنی زن بگیرین ؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ وضو بگیریم نماز جماعت بخونیم
ماشین رو بردم سرویس، میگم فـــیلترش هم بذار، میگه فیـــلتر هوا؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ فیلتــر شکن بذار ماشین شبا بتونه بیاد فیسبوک
 
با رفیقم رفتیم پیک نیک … بهش چاقو دادم در کنسروو باز کنه. میگه: با چاقو بازش کنم؟!
پـَـَـ نــه پـَـَــــ راست کلیک کن روش اوپن ویت بزن با مدیا پلیر بازش کن
ماشینو تو روزنامه تبلیغ کردم. میگه میخوای بفروشیش؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ معدلش بیست شده ازش قدردانی کردم
سوار ماشین بودیم یه موتور با سرعت دویست تا از کنارمون عبور کرده، رفیقم داشت با موبایلش ور میرفت ندیدش، میگه:موتور بود؟
گفتم: پـَـَـ نــه پـَـَــــ میگ میگ بود؟!
رفتم آسایشگاه برای دیدن سالمندان. مسئول اونجا میگه : اومدی عیادت ؟
میگم : پـَـَـ نــه پـَـَــــ خیال کردی اومدم ۲ تا از این پیرمردها رو ببرم بزرگ کنم؟!
تو خیابون موتوریه اومد کیفم رو قاپید، یارو میپرسه دزد بود؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ رفیقم بود اومده بود امانتیش رو پس بگیره، فقط خواست هیجانش بیشتر باشه
رفتم از قسمت قفسه باز کتابخونه ۲ تا کتاب برداشتم آوردم گذاشتم جلوی مسئولش که وارد حسابم کنه؛ میگه: میخوای ببریشون؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم کتابارو بهت توصیه کنم بخونی، میانگین ساعت مطالعه تو مملکت بره بالا
رفتم سر خاک خدا بیامرزی دارم خرما تعارف می کنم، طرف برداشته میگه فاتحه است دیگه نه؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ خدا بیامرز زنده شده داریم جشن می گیریم!
زنگ زدم ۱۱۵، میگه آمبولانس میخواین قربان؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ یه پلیس ۱۱۰ میخوام. بقیش هم آدامس بدین!
لامپ اتاقم سوخته، بابام اومده میگه میخوای عوضش کنی؟؟؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام بهش پماد سوختگی بمالم خوب شه
رفتیم جلو دانشکده رو چمن نشستیم یکم درس بخونیم قبل امتحان. باغبون دانشگاه اومده میگه میخوام فواره ها رو باز کنم، پا میشید؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ میشینیم قبل جلسه یه دوش آب سرد بگیریم، حال بیایم
 
تو مترو همه رو سر هم سوار شدن خانومِ اومده میگه اون وسط جا نیست؟!
پـَـَـ نــه پـَـَــــ جا هست ما مثِ مارمولک چسبیدیم به شیشه یِ در!!
رفتیم تو اتوبان. ترافیک زیادی بود. دوستم میگه احسان، ترافیکه؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ واسه اینکه احساسه غریبی بهمون دست نده، ماشینا چسبیدن به ما
پام رفته تو چاله وسط خیابون با مغز پهن شدم رو زمین اومدن دورمو گرفتن میگن خوردی زمین؟!
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ! دارم سجده شکر به جا میارم
 
میرم نونوایی میگم حاجی بش دانا بربری خاشخاشلری ور. میگه سن ترک سن؟
میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ لرم آپگرید شدم
 
یارو زنگ زده خونه ما میگه اداره ثبت احوال؟ میگم نخیر. میگه ااااا اشتباه گرفتم؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ شما درست گرفتی من اشتباه ورداشتم !
 
رفتم پرنده فروشی میگم آقا قناری‌های نر و مادتون کدومان ؟ میگه میخوای بخری ؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ مامور منکراتم اومدم ببینم قفسشون یه وقت مختلط نباشه
داریم راز بقا میبینیم … پرنده داره تخم میذاره … دوستم میگه تخم گذاشت؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ جیش کرد به صورت بسته بندی شده !
 
با دوستم رفتیم بام تهران. یه یارو تو بانجی جامپینگ داشت بالا پایین میرفت … دوستم میگه اگه این کش پاره بشه می خوره زمین داغون می شه؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ می خوره زمین هوا میره نمی دونی تا کجا میره …
به دوستم میگم یه ذره حجابتو درست کن … میگیرن ! میگه کی ؟ پلیسا ؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ دست اندرکاران شبکه فشن تی وی !
توی فرودگاه با دوستم داریم از قسمت بازرسی رد میشیم. یه دفعه صدای بوق بلند شده … دوستم میگه یعنی من یه چیز فلزی همرامه ؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ چون از بچگی بهت میگفتن شونبول طلا الان این داره بوق میزنه !
 
داشتم یه گربه رو تو سبد می بردم صدای میو میوش کل خیابون رو برداشته بود … دختره میگه گربس؟!
پـَـَـ نــه پـَـَــــ نهنگه اختلال ژنیتیکی پیدا کرده
تو تاکسی نشستم. میگم آقا پیاده میشم … میگه نگه دارم ؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ چه کاریه ! … خودمو پرت میکنم بیرون. دیگه بالاخره شمام خسته شدی از صبح پشت فرمون !
اومدم برنامه رو ببندم. میگه آر یو شُر یو وانت تو کوییت؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ جاست کیدینگ !

زنگ زدم اورژانس میگم تصادف شده. یارو میپرسه کسی هم صدمه دیده؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ فقط زنگ زدم بگم همه سالمند که از نگرانی درتون بیارم !
 
قرص پشه گرفتم. داداشم میگه باید بزارم تو دستگاه؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ صبح، ظهر، شب با یه لیوان آب بده به پشه‌ها سر یک ماه حالشون خوب میشه !
 
رفتم به همسایه مون می گم تخم مرغ داری؟ میگه می خوای غذا درست کنی؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ می خوام بخوابم روشون تا جوجه بشن بفهمم مادر بودن چه حسی داره

رفتم دندونپزشکی به دکتره میگم آقای دکتر این دندون عقلم کج دراومده. اومدم حسابشو برسی! دکتره میگه یعنی میگی بکشمش؟!

پـَـَـ نــه پـَـَــــ گفتم دکتری … یکم نصیحتش کنی بلکه به راه راست هدایت شه
رفتم سوپر مارکت میگم یه نوشابه بزرگ بده. میگه یعنی خانوادگی باشه ؟!
پـَـَـ نــه پـَـَــــ مجردم بود اشکالی نداره. فقط محجوب باشه و اهل نماز و روزه
 
قورمه سبزی آوردند سر میز، دوستم می پرسه قرمه سبزیه؟!
پـَـَـ نــه پـَـَــــ کوکو سبزیه آبشو زیاد کردن کم نیاد
 
توی اخبار بانوان با مربی بدمینتون بانوان مصاحبه می کرد می گفت امسال مقامی هم آوردین؟ جواب داد اگه منظورتون اول تا سومه نه!
پـَـَـ نــه پـَـَــــ منظورش مقام هفتاد و چهارمه که از هفتاد و پنج کشور کسب کردین!
 
می گم فن رو چرا روی cpu نذاشتی، می سوزه ها. می گه یعنی باید بذارم ؟
می گم پـَـَـ نــه پـَـَــــ پنکه سقفی بذار، کلاسش بیشتره …
 
می گم آدرس خیابون قائم مقام فراهانی،میدان شعاع. می گه یعنی تا قائم مقام باید برم ؟
می گم پـَـَـ نــه پـَـَــــ ، تا امیر کبیر برو سلام برسون بهشون
 
صبح پا شدم رفتم سایپا میگم خانم یه پیش فاکتور ۱۳۲ میخوام میگه پراید؟!
پـَـَـ نــه پـَـَــــ بوگاتی وِیرون مدل ۱۳۲ تحت لیسانس سایپا!!!
 
رفتم سر تمرین ریل مادرید از کاکا عکس و امضا گرفتم به عمّم نشون میدم میگه ااا رفتی امروز سر کمپشون؟
میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ خود کاکا تو اتاقم طی الارض کرد تا باهام عکس بندازه و امضا بده
پایان نامم تموم شده زنگ زدم به استاد میگه میخوای دفاع کنی؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام حمله کنم
 
به داداشم میگم برو عصای آقاجون رو بیار؛ میگه آقاجون میخواد بره مگه؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ ؛ میخواد به اذن پروردگار عصا رو تبدیل به اژدها کنه
 
تو بانک واسه یه پیرزنه داشتم فیش پر میکردم ازش میپرسم شماره تلفن می گه می خای تو فیش بنویسی؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ می خوام باهات شبا با هم تلفنی صحبت داشته باشم
از خواب بیدار شدم بابام اومده میگه بیدار شدی ؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ خوابم خودمو زدم به بیداری !
دوشنبه 3 مرداد1390
بی وفایی ...  
عکس از خیانت دخترا و پسرا
 
بی وفایی

هشت و پنج دقیقه صبح بود.دلم شور میزد.

بالاخره یه بار تو عمرش برای من چایی میریخت.نمیدونم چطور این مرد رو هفت سال تحمل کردم.

رفتار احمقانه اش همیشه عذابم میداد.چه خوب شد که بچه نداریم.مثل همیشه وقتی خواستم برم منو بوسید.

شعورش نمیرسه که آرایشم به هم میخوره.خوشحالم که دو روزی نمی بینمش و راحتم.از پنجره گردن درازشو بیرون آورده بودو برام دست تکون میداد.

لبخندی تصنعی تحویلش دادمو راه افتادم.سر کوچه منتظرم بود.

خوش هیکلو چارشونه،با موهای قهوه ای،صورت استخونی همراه ته ریش،ابهت مردونه ای داشت.از ماشین پیاده شدو با نگاه مهربونش گفت سلام عزیزم!

ساکتو بده بزارم صندوق عقب اون دوست پسرم بود ... !

 

هشت و پنج دقیقه صبح بود.دلم شور میزد.رفتم تو آشپزخونه و براش چایی ریختم.

داشت سریع آرایش میکرد که دیرش نشه.زنم قرار بود با همکارای خانمش دوروزی به مسافرت برن.ساکشو برداشت که راه بیوفته.

رفتم دم درو مثل همیشه بوسیدمش.حالم از این کار بهم میخورد.اومدم لب پنجره و احمقانه براش دست تکون دادم.اونم لبخندی زدو رفت.

بیچاره همیشه به من افتخار میکرد.باچشمام دنبالش کردم که مطمئن شم رفته.

رفتم دوش گرفتمو اصلاح کردم.تلفنو برداشتمو شماره گرفتم و به دست دخترم گفتم :...هلوی من! پاشو بیا که زن لعنتیم رفت ... !

 

در مورد داستان بالا یه صحبتی با شما دوستای گلم دارم .

می خوام بگم که اگه روزی از بوسیدن کسی خسته شدید و یا به کسی خیانت کردید اون بیکار نمیشینه و به شما خیانت می کنه .

ولی تا کی می تونه ادامه پیدا کنه ؟
چرا باید همدیگه رو به زور تحمل کنیم ؟
چرا با هم صادق نیستیم ؟


به قول یه بزرگی :
انسان ها بیشتر از اینکه دیگران رو گول بزنن خودشون رو گول می زنن !

 

 

نمی دانم چه اصراری هست برای ادامه دادن؟
مگر چند بار زندگی می کنیم که
یکبارش هم با ظاهر سازی همراه باشد؟
واقعا که انسان موجود عجیب و بیچاره ایست!ا

همه ما به صورتمون نقاب زدیم که اگه روزی این نقاب کنار بره چهره زشتمون حال همه رو به هم می زنه

 

 

شنبه 4 تیر1390
سالگرد ازدواج مون!!! ...  
امشب اولین سالگرد ازدواج مون هست.
 
محسن با یک اس ام اس غافلگیرم کرد ...
 
نوشته بود: زود بگیر بخواب فردا باید بری آرایشگاه
 
تعجب کردم، آخه فردا قراره برم دانشگاه چه ربطی به آرایشگاه داره .
 
نوشتم براش: چی؟ کجا؟
 
گفت : فردا زود باید پاشی بری آرایشگاه، مگه پنج ام نیست؟
 
تازه فهمیدم منظورش چیه؟
 
یک لحظه قلبم لرزید و چشام پر اشک شد...
 
دلم برای اون روز تنگ شده ...
 
بهترین روز زندگیم بود ...
 
پنجم تیر، روز میلاد امام علی (ع) و روز جشن عروسی مااااااااااااااا
 

 
هم خونه شدنمون، با هم بودنمون، یکي شدنمون یکساله شد.
 
امیدوارم که تا آجر عمرمون همین طوری بگذره ...
 
اصلا باورم نمیشه که یک سال گذشته ...
 
 
 
به چشمان مهربان تو می نویسم حکایت بی نهایت عشق را... تا بدانی که
 
محبت و عشق را در چشمان تو آموختم و با تو آغاز کردم به پاکی چشمانم
 
قسم که تا ابد ...
 
دوستت دارم
چهارشنبه 1 تیر1390
ارزش لحظات!!! ...  
تصور كنيد بانكي داريد كه در آن هر روز صبح 86هزار و 400 تومان به حساب شما واريز مي شود و تا آخر شب فرصت داريد

همه پولها را خرج كنيد ،‌چون آخر وقت حساب خود به خود خالي مي شود .

 

در اين صورت شما چه خواهيد كرد ؟

 

البته كه سعي مي كنيد تا آخرين ريال را خرج كنيد !

 

هر كدام از ما چنين بانكي داريم : بانك زمان

 

هر روز صبح ،‌در بانك شما 86400 ثانيه اعتبار ريخته مي شود و آخر شب اين اعتبار به پايان مي رسد .

 

هيچ برگشتي نيست و هيچ مقداري از اين زمان به فردا اضافه نمي شود .

ارزش يك سال را دانش آموزي كه مردود شده ،‌مي داند .

ارزش يك ماه را مادري كه فرزندي نارس به دنيا آورده ،‌مي داند .

ارزش يك هفته را سر دبير يك هفته نامه مي داند .

ارزش يك ساعت را عاشقي كه انتظار معشوق را مي كشد ،‌

ارزش يك دقيقه را شخصي كه از قطار جامانده ،‌

و ارزش يك ثانيه را آنكه از تصادفي مرگبار جان به در برده ،‌مي داند .

هر لحظه گنج بزرگي است ،‌گنجتان را مفت از دست ندهيد .

باز به خاطر بياوريد كه زمان به خاطر هيچكس منتظر نمي ماند .

ديروز به تاريخ پيوست .

فردا معماست .

چهارشنبه 1 تیر1390
شرمندگی در پیشگاه قرآن و خدا!!! ...  

 

 

قرآن من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود، همه از هم می پرسند چه کس مرده است؟ چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است.

قرآن من شرمنده توام اگر تورا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام. یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته ، یکی ذوق می کند که ترا فرش کرده ، یکی ذوق می کند که ترا با طلا نوشته، یکی به خود می بالد که ترا در کوچکترین قطع ممکن منتشر کرده و.....! آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم؟!

قرآن من شرمنده توام حتی اگر آنان که ترا می خوانند و ترا می شنوند، آنچنان نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند. اگر چند آیه از ترا به یک نفس بخوانند، فریاد می زنند " احسنت"...گویی مسابقه نفس است......

قرآن من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای ، حفظ کردن تو با شماره صفحه، خواندن تو از آخر به اول یک معروفیت است یا یک رکورد گیری.. ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند حفظ کنی تا اینچنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند.

خوشا به حال هرکسی که دلش رحلی است برای تو. آنانکه وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند گویی که قرآن همین الآن به ایشان نازل شده است. آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم...

چهارشنبه 1 تیر1390
ماجرای سربازی رفتن خانوم ها!!(طنز) ...  
صبحگاه:
فرمانده: پس این سربازه‌ها (بجای واژه سرباز برای خانمها باید بگوییم سربازه !) کجان؟
معاون: قربان همه تا صبح بیدار بودن داشتن غیبت میکردن

ساعت 10 صبح همه بیدار میشوند...
سلام سارا جان
سلام نازنین، صبحت بخیر
عزیزم صبح قشنگ تو هم بخیر
سلام نرگس
سلام معصومه جان
ماندانا جون، وای از خواب بیدار میشی چه ناز میشی...

صبحانه:
وا... آقای فرمانده، عسل ندارید؟
چرا کره بو میده؟
بچه‌ها، من این نون رو نمیتونم بخورم، دلم نفع میکنه
آقای فرمانده، پنیر کاله نداری؟ من واسه پوستم باید پنیر کاله بخورم

بعد از صبحانه، نرمش صبحگاه (دیگه تقریبا شده ظهرگاه)
فرمانده: همه سینه خیز، دور پادگان. باید جریمه امروز صبح رو بدید
وا نه، لباسامون خاکی میشه ...
آره، تازه پاره هم میشه ...
وای وای خاک میره تو دهنمون ...
من پسر خواهرم انگلیسه میگه اونجا ...

ناهار
این چیه؟ شوره
تازه، ادویه هم کم داره
فکر کنم سبزی اش نپخته باشه
من که نمی‌خورم، دل درد میگیرم
من هم همینطور چون جوش میزنم
فرمانده: پس بفرمایید خودتون آشپزی کنید!
بله؟ مگه ما اینجا آشپزیم؟ مگه ما کلفتیم؟
برو خودت غذا درست کن
والا، من توخونه واسه شوهرم غذا درست نمی‌کنم، حالا واسه تو ...
چون کسی گرسنه نبود و همه تازه صبحانه خورده بودند، کسی ناهار نخورد

بعد از ناهار
فرمانده: کجان اینا؟
معاون: رفتن حمام
فرمانده با لگد درب حمام را باز میکنید و داد میکشد، اما صدای داد او در میان جیغ سربازه‌ها گم میشود...
هوووو.... بی شعور
مگه خودت خواهر مادر نداری...
بی آبرو گمشو بیرون...
وای نامحرم...
کثافت حمال...
(کل خانم ها به فرمانده فحش میدهند اما او همچنان با لبخندی بر لب و چشمانی گشاده ایستاده است!)

بعد از ظهر
فرمانده: چیه؟ چرا همه نشستید؟
یه دقیقه اجازه بده، خب فریبا جان تو چی میخوری؟
جوجه بدون برنج
رژیمی عزیزم؟
آره، راستی ماست موسیر هم اگه داره بده میخوام شب ماسک بزنم.

شب در آسایشگاه
یک خانم بدو بدو میاد پیش فرمانده و ناز و عشوه میگه: جناب فرمانده، از دست ما ناراحتین؟
فرمانده: بله بسیار زیاد!
خب حالا واسه اینکه دوباره دوست بشیم بیایید تو آسایشگاه داره سریال فرار از زندان رو نشون میده، همه با هم ببینیم
فرمانده: برید بخوابید!! الان وقت خوابه!!

فرمانده میره تو آسایشگاه:
وا...عجب بی شعوری هستی ها، در بزن بعد بیا تو
راست میگه دیگه، یه یااللهی چیزی بگو
فرمانده: بلندشید برید بخوابید!
همه غرغر کنان رفتند جز 2 نفر که روبرو هم نشسته اند
فرمانده: ببینم چیکار میکنید؟
واستا ناخونای پای مهشید جون لاکش تموم بشه بعد میریم.
آره فری جون؛ صبر کن این یکی پام مونده
فرمانده: به من میگی فری؟؟ سرباز! بندازش انفرادی.
سرباز: آخه گناه داره، طفلکی
مهشید: ما اومدیم سربازی یا زندان! عجبا!
سه شنبه 31 خرداد1390
دوست ندارم چتر داشته باشم ...  
 
اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
 
 
 
غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم
دومین روز بارانی چطور؟پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود
و سومین روز چطور؟گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد. وچند روز پیش را چطور؟به خاطر داری؟که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم...فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو..
 
دکتر علی شریعتی
 
سه شنبه 31 خرداد1390
استعفا از بزرگسالی ...  

 

استعفا از بزرگسالی

 

بدينوسيله من رسماً از بزرگسالی

 استعفا می دهم

و مسئوليتهای يک کودک هشت ساله را قبول می کنم.


می خواهم به يک ساندويچ فروشی بروم

و فکر کنم که آنجا يک رستوران پنج ستاره است.

 

می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است،

چون می توانم آن را بخورم!

 

می خواهم زير يک درخت بلوط بزرگ بنشينم

 و با دوستانم بستنی بخورم .

 

می خواهم درون يک چاله آب بازی کنم

و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.

 

می خواهم به گذشته برگردم،

وقتی همه چيز ساده بود،

وقتی داشتم رنگها را،

جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را

ياد می گرفتم،

وقتی نمی دانستم که چه چيزهايي نمی دانم

و هيچ اهميتی هم نمی دادم .

 

می خواهم فکر کنم که دنيا چقدر زيباست

و همه راستگو و خوب هستند.

 

می خواهم ايمان داشته باشم که هر چيزی ممکن است

و می خواهم که از پيچيدگيهای دنيا بی خبر باشم .

 

می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم،

نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری،

خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جريمه و ...

 

می خواهم به نيروی لبخند ايمان داشته باشم،

به يک کلمه محبت آميز،

به عدالت،

به صلح،

به فرشتگان،

به باران،

و به . . .

 

اين دسته چک من، کليد ماشين،

کارت اعتباری و بقيه مدارک،

...مال شما...

 

من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم .

سه شنبه 31 خرداد1390
نام شوهر در زمان های مختلف ...  
زمان آشنايي :  مرد روياهام
زمان نامزدي :  عشقم
زمان ازدواج :  هم نفسم
.
.
.
بعد از يك ماه :  جان دلم
بعد از دو ماه :  سايه سرم
بعد از سه ماه :  شوهرم
.
.
.
بعد از يك سال :  آقا بالاسر
بعد از دو سال :    بخور و بخواب
بعد از سه سال :    نره غول
بعد از چهار سال :  لندهور
.
.
.
.
.
پنج سال بعد :  مرتيكه نفهم بي شعور مفتخور نمك نشناس.............
سه شنبه 31 خرداد1390
نکته ای از انجیل ...  

نکته ای از انجیل
 
در Malachi آیه 3:3 آمده است:
 
او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست.»
 
 
این آیه برخی از خانمهای کلاس انجیل  خوانی را دچار سردرگمی کرد.
آنها نمی دانستند که این عبارت در مورد ویژگی و ماهیت خداوند چه مفهومی
می تواند داشته باشد.
از این رو یکی از خانمها پیشنهاد داد فرایند تصفیه و پالایش نقره را بررسی کند
 
و نتیجه را در جلسه بعدی انجیل خوانی به اطلاع سایرین برساند.
 
همان هفته با یک نقرهکار تماس گرفت و قرار شد او را درمحل کارش ملاقات کند تا نحوه کار او را از نزدیک ببیند. او در مورد علت علاقه خود، گذشته از کنجکاوی در زمینه پالایش نقره چیزی نگفت.
 
وقتی طرز کار نقره کار را تماشا می کرد، دید که او قطعه ای نقره را روی آتش گرفت و گذاشت کاملاً داغ شود. او توضیح داد که برای پالایش نقره لازم است آن را در وسط شعله، جایی که داغتر از همه جاست نگهداشت تا همه ناخالصیهای آن سوخته و از بین برود.
 
زن اندیشید ما نیز در چنین نقطه داغی نگه داشته می شویم. بعد دوباره به این آیه که میگفت: «او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست» فکر کرد. از نقرهکار پرسیدآیا واقعاً در تمام مدتی که نقره در حال خلوص یافتن است، او باید آنجا جلوی آتش بنشیند؟
 
مرد جواب داد بله، نه تنها باید آنجا بنشیند و قطعه نقره را نگهدارد بلکه باید چشمانش را نیز تمام مدت به آن بدوزد. اگر در تمام آن مدت، لحظهای نقره را رها کند، خراب خواهد شد.
 
زن لحظهای  سکوت کرد. بعد پرسید: «از کجا می فهمی نقره کاملاً خالص شده است؟» مرد خندید و گفت: «خوب، خیلی راحت است. هر وقت تصویر خودم را در آن ببینم.»
 
 
 اگر امروز داغی آتش را احساس می‌کنی، به یاد داشته باش که
خداوند چشم به تو دوخته و همچنان به تو خواهد نگریست تا تصویر خود را در تو ببیند.
 
این مطلب را منتقل کنید. همین حالا کسی محتاج این است تا بداند که خدا در حال نگریستن به اوست و او در حال گذراندن هر شرایطی که باشد، در نهایت فردی بهتر خواهد بود. «زندگی چون یک سکه است.
 تو میتوانی آن را هر طور که بخواهی خرج کنی، اما فقط یک بار.»
شنبه 10 اردیبهشت1390
مادر ...  

WHEN I CAME DRENCHED IN THE RAIN …

وقتی خیس از باران به خانه رسیدم

 


BROTHER SAID : “ WHY DON’T YOU TAKE AN UMBRELLA WITH YOU?”

برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟

 


SISTER SAID:”WHY DIDN’T YOU WAIT UNTILL IT STOPPED”


خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟

 


DAD ANGRILIY SAID: “ONLY AFTER GETTING COLD YOU WILL REALISE”.


پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرما خوردی متوج خواهی شد !

 


BUT MY MOM AS SHE WAS DRYING MY HAIR SAID”


اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت :

 


“STUPID RAIN”


باران احمق

 


THAT’S MOM!!!


این است معنی مادر

جمعه 2 اردیبهشت1390
دلمو شکست ... ...  

پس از کلي دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم...ما همديگرو به حد مرگ دوست داشتيم

سالاي اول زندگيمون خيلي خوب بود...اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به

وضوح حس مي کرديم...

مي دونستيم بچه دار نمي شيم...ولي نمي دونستيم که مشکل از کدوم يکي از

ماست...اولاش نمي خواستيم بدونيم...با خودمون مي گفتيم...عشقمون واسه يه

زندگي رويايي کافيه...بچه مي خوايم چي کار؟...در واقع خودمونو گول مي زديم...

هم من هم اون...هر دومون عاشق بچه بوديم...

تا اينکه يه روز

علي نشست رو به رومو

گفت...اگه مشکل از من باشه ...تو چي کار مي کني؟...فکر نکردم تا شک کنه که

دوسش ندارم...خيلي سريع بهش گفتم...من حاضرم به خاطر

تو رو همه چي خط سياه بکشم...علي که انگار خيالش راحت شده بود يه نفس

راحت کشيد و از سر ميز بلند شد و راه افتاد...

گفتم:تو چي؟گفت:من؟

گفتم:آره...اگه مشکل از من باشه...تو چي کار مي کني؟

برگشت...زل زد به چشام...گفت:تو به عشق من شک داري؟...فرصت جواب ندادو

گفت:من وجود تو رو با هيچي عوض نمي کنم...

با لبخندي که رو صورتم نمايان شد خيالش راحت شد که من مطمئن شدم اون

هنوزم منو دوس داره...

گفتم:پس فردا مي ريم آزمايشگاه...

گفت:موافقم...فردا مي ريم...

و رفتيم...نمي دونم چرا اما دلم مث سير و سرکه مي جوشيد...اگه واقعا عيب از من

بود چي؟...سر

خودمو با کار گرم کردم تا ديگه فرصت

فکر کردن به اين حرفارو به خودم ندم...

طبق قرارمون صبح رفتيم آزمايشگاه...هم من هم اون...هر دو آزمايش داديم...بهمون

گفتن جواب تا يک هفته ديگه حاضره...

يه هفته واسمون قد صد سال طول کشيد...اضطرابو مي شد خيلي اسون تو چهره

هردومون ديد...با

اين حال به همديگه اطمينان مي داديم

که جواب ازمايش واسه هيچ کدوممون مهم نيس...

بالاخره اون روز رسيد...علي مث هميشه رفت سر کار و من خودم بايد جواب ازمايشو

مي گرفتم...دستام مث بيد مي لرزيد...داخل ازمايشگاه شدم...

علي که اومد خسته بود...اما کنجکاو...ازم پرسيد جوابو گرفتي؟

که منم زدم زير گريه...فهميد که مشکل از منه...اما نمي دونم که تغيير چهره اش از

ناراحتي بود...يا از

خوشحالي...روزا مي گذشتن و علي روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر مي

شد...تا اينکه يه روز که ديگه صبرم از اين رفتاراش طاق شده بود...بهش

گفتم:علي...تو

چته؟چرا اين جوري مي کني...؟

اونم عقده شو خالي کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز...مگه گناهم چيه؟...من

نمي تونم يه عمر بي بچه تو يه خونه سر کنم...

دهنم خشک شده بود...چشام پراشک...گفتم اما تو خودت گفتي همه جوره منو

دوس داري...گفتي حاضري بخاطرم قيد بچه رو بزني...پس چي شد؟

گفت:آره گفتم...اما اشتباه کردم...الان مي بينم نمي تونم...نمي کشم...

نخواستم بحثو ادامه بدم...پي يه جاي خلوت مي گشتم تا يه دل سير گريه کنم...و

اتاقو انتخاب کردم...

من و علي ديگه با هم حرفي نزديم...تا اينکه علي احضاريه اورد برام و گفت مي خوام

طلاقت بدم...يا زن بگيرم...نمي تونم خرج دو نفرو با هم بدم...بنابراين از فردا تو واسه

خودت...منم واسه خودم...

دلم شکست...نمي تونستم باور کنم کسي که يه عمر به حرفاي قشنگش دل خوش

کرده بودم...حالا به همه چي پا زده...

ديگه طاقت نياوردم لباسامو پوشيدمو ساکمم بستم...برگه جواب ازمايش هنوز توي

جيب مانتوام بود...

درش اوردم يه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم...احضاريه

رو برداشتم و از خونه زدم بيرون...

توي نامه نوشت بودم:

علي جان...سلام...

اميدوارم پاي حرفت واساده باشي و منو طلاق بدي...چون اگه اين کارو نکني خودم

ازت جدا مي شم...

مي دوني که مي تونم...دادگاه اين حقو به من مي ده که از مردي که بچه دار نمي

شه جدا شم...وقتي جواب ازمايشارو گرفتم و ديدم که عيب از توئه...باور کن اون قدر

برام بي اهميت بود که حاضر

بودم برگه رو همون جاپاره کنم...

اما نمي دونم چرا خواستم يه بار ديگه عشقت به من ثابت شه...

توي دادگاه منتظرتم...امضا...مهناز
 
سه شنبه 9 فروردین1390
آیا می دانید این داستان از کیست؟ ...  
دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره . روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند .

نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت .


او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :

میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟
یک دفعه کلاس از خنده ترکید ...

بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند . اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی وعشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای درمیان همه و از جمله من پیدا کند :

اما بر عکس من ، تو بسیار زیبا و جذاب هستی .


او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند .


او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود . به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و ... . به یکی از دبیران ، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود . آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت
فرد اشاره می کرد .

 مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا ! و حق هم داشت . آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود .


سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم .


5 سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش میدانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت :

برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود !
در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم . دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند .


روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟

همسرم جواب داد :
من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم .

و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید .
شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت
.
آیا می دانید این داستان از کیست ؟
.
.
.
.
ارنستو چه گوارا

چهارشنبه 3 فروردین1390
پیتزا ...  

یک شب هوس پیتزا کرده بودم. بیشتر از آن دلم می خواست تا از چهار دیواری دفتر کارم بیرون بروم و نفسی تازه کنم.

یک فست فود بزرگ آن نزدیکی ها بود. قدم زنان به آنجا رفتیم. دوستانم هم بودند …

پیتزای مخصوص و سیب زمینی سرخ کرده و نوشابه...

شماره ی ما سیصد و پنجاه و سه بود. باید نیم ساعتی منتظر می شدیم. مهمان میز کناری ما یک دختر خانم جوان و شیک پوش بود. آرایش غلیظی داشت و یک دسته گل رز هم روی میز گذاشته بود. به گمانم بیشتر از پیتزا منتظر کسی بود!

در ذهن خودم تصویر پسر جوانی را مجسم می کردم که خیلی دیر به محل قرار می رسد و دخترک همه آن گلهای رز را به فرق سرش می کوبد!!!

غرق در افکار خودم بودم که دختر بچه ی پنج– شش ساله ای صدایم کرد… عمو فال می خری؟!

احساساتی شدم و یک اسکناس هزار تومانی به او دادم. یک پاکت فال هم برداشتم…

دخترک به سمت درب خروج دوید. صورت نازش پر از لبخند بود. از پشت شیشه نگاهش کردم. دوستان کوچولویش منتظر ایستاده بودند. تا رنگ اسکناس را دیدند گل از گلشان شکفت. لبهایشان مثل غنچه های بهاری باز و بسته می شد اما نمی شنیدم که چه می گویند …

راستش را بخواهید یک لحظه احساس کردم که زیباترین کار دنیا را انجام داده ام و خدا در این لحظه از من رضایت کامل دارد! با چهره ای افتخار زده (!) به مهمان میز کناری نگاه کردم. محو افکار خودش بود. احساس می کردم که گلهای روی میز هم از بد قولی یک عاشق خسته شده اند …

شماره ی ما را اعلام کردند … سیصد و پنجاه و سه … به دوستانم گفتم که خودم برای گرفتن غذاها می روم. با همان حس افتخار به سمت پیشخوان رستوران حرکت کردم. سینی مخصوص را تحویل گرفتم و خرامان به طرف میز برگشتم.

ناگهان چشمانم به میز کناری دوخته شد و بی نظیرترین تصویر جهان را تماشا کردم …

فکر می کنید چه چیزی من را میخکوب کرد و عرق شرمندگی روی پیشانیم نشاند؟!

آن دختر خانم جوان کودکان معصوم فال فروش را دور میز نشانده بود و مشغول انتخاب بهترین پیتزا ها برای آنها بود …. خدای من … شاخه های گل رز در دستان رنج کشیده ی کودکان جا خوش کرده بودند. نزدیک تر رفتم. چقدر چهره ی آسمانی آن بچه ها تماشایی بود …

لب هایشان مثل غنچه های بهاری باز و بسته می شد و من این بار صدایشان را می شنیدم …. خاله پیتزامون کی حاضر می شه...؟!

دوشنبه 16 اسفند1389
قدرت بخشش ...  
 
 
 

بانوى خردمندى در كوهستان سفر مى كرد كه سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا كرد. روز بعد به مسافرى رسید كه گرسنه بود.


بانوى خردمند كیفش را باز كرد تا در غذایش با مسافر شریك شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در كیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست كه آن سنگ را به او بدهد.

زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد و از این كه شانس به او روى كرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست كه جواهر به قدرى با ارزش است كه تا آخر عمر، مى تواند راحت زندگى كند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا كند.

بالاخره هنگامى كه او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:«خیلى فكر كردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید كه چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده كه به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى

یکشنبه 8 اسفند1389
کوروش کبیر "پادشاهی که تنها یک همسر برگزید" ...  

سلام به همگی

می خوام توی این چند تا پست جدیدی که براتون می ذارم در مورد کوروش کبیر واستون بنویسم

دلیلش رو هم بعدا بهتون می گم ...

ولی خوبه که ما ایرانی ها در مورد ایران و شخصیت های مهم ایرانی اطلاعات کسب کنیم... 

کوروش کبیر "پادشاهی که تنها یک همسر برگزید"

 

بانو کاساندان دختر فرناسپه از شاهدختان خاندان هخامنشی بود. وی از اصالت ایرانی برخوردار بود. او همسر و همراه  و همفکر همیشگی بزرگ مردی به نام کوروش بود. کوروش بزرگ در طول زندگی خود فقط یک زن اختیار کرد و او کاساندان نام داشت.


کاساندان قبل از کورش درگذشت و بعد از او کورش در اندوهی فراوان ماند و برای همیشه و به احترام همسرش تنهایی را برگزید. کوروش کاساندان را بسیار دوست میداشت.هنگام مرگ کاساندان در بابل ۶ روز عزای عمومی اعلام شد.مقبره کاساندان در پاسارگاد ، در کنار آرامگاه کوروش بزرگ می‌باشد.


پس از کورش بزرگ او نخستین شخصیت قدرتمند کشور بزرگ ایران بود. کاساندان  ملکه 28 کشور آسیائی بود كه کورش بزرگ بر آنها پادشاهی می کرده است. مورخین یونانی و گزنفون از وی با نیکی و بزرگ منشی یاد می کرده اند.
کاساندان ملکه ایران ۵ فرزند با نام های کمبوجیه ،  بردیا ، آتوسا ، رکسانه و ارتیستونه داشت.
پسر بزرگ کاساندان و کورش، کمبوجیه دوم، جهانگشایی کرد و مصر را به امپراتوری هخامنشیان افزود. بردیا نیز مدتی کوتاه بر تاج تخت نشست. اما آتوسا را بی‌شک باید با دیدی دگر نگریست. چرا که دختر کورش بودن چنان «جایگاه ویژه ای» به او بخشید که داریوش بزرگ او را به همسری خویش برگزید. و فرهیختگی و درایت آتوسا در تمام طول تاریخ زبانزد شد.
 بی شک کاساندان مادری بزرگ بود که چنین فرزندان بزرگی پرورش داد که هر یک نامی نیک در تاریخ دارند. وی همچنین همسری نمونه بود چرا که در همه مراحل سخت دوشادوش کوروش کبیر حضور داشت و همراه همیشگی او بود.
 
نوشته های تاریخی نشان می دهد كه كوروش نه تنها در امور سپاهیگری دارای نبوغ نظامی و در جهانگشایی و كشور داری بسیار انسان دوست و نوع پرور بوده بلكه در امور خانوادگی نیز یكی از وفادارترین مردان روزگار بوده است.
  در مرگ این بانوی بزرگ همچنان اختلاف نظر وجود دارد برای نمونه آقای غیاث آبادی آورده اند که :

درگذشت کاساندان، بانوی کورش: 21 اسفند ایرانی، 26 آدار آرامی، 19 مارس میلادی،  . (شماره این روز را به دلیل تخریب متن کتیبه نمی‌توان خواند. اما به احتمال در روز پیش از آغاز سوگواری بوده است که با شش روز سوگواری، یک دوره هفت روزه تکمیل می‌شده است).


هرودوت و چند تن ار تاریخ نویسانان مشهور می نویسند :

مصریان به منظور این كه شكست خود را از ایرانیان به نحوی جبران كنند شهرت دادند كه كوروش دختر آماژیس فرعون مصر را برای ازدواج خواستگاری كرده است اما فرعون مصر بجای آمازیس دختر زیباروی اپرس فرعون سابق مصر به نام نی یتیس را كه خود او برانداخته بود برای كوروش فرستاد و كمبوجیه از نی یتیس متولد شده است .

اما داستان مذكور را مصریان برای دلخوشی خود جعل كرده بودند تا از شدت خفتی كه بر اثر شكست بوسیله ایرانیان تحمل كردند كاسته باشند . زیرا اولا همه می دانستند كه ولیعهد ایرانی باید پارسی و از خاندان سلطنتی باشد و ثانیا همه آگاه بودند كه مادر كمبوجیه كاساندان هخامنشی بوده است.

یکشنبه 8 اسفند1389
کوروش کبیر ...  

 

آموزه هایی از کوروش بزرگ

دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند.

 کوروش بزرگ

 

خداوندا دستهایم خالی است ودلم غرق در آرزوها -یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان یا دلم را ازآرزوهای دست نیافتنی خالی کن

کوروش بزرگ

 

اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید.

 کوروش بزرگ

 

آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلکه دشواری رسیدن به سهولت است .

کوروش بزرگ
 

وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکر می کنند، نه رفتار و عملکرد شما

 کوروش بزرگ
 

سخت کوشی هرگز کسی را نکشته است، نگرانی از آن است که انسان را از بین می برد .

کوروش بزرگ
 

اگر همان کاری را انجام دهید که همیشه انجام می دادید، همان نتیجه ای را می گیرید که همیشه می گرفتید .

کوروش بزرگ
 

افراد موفق کارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلکه کارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند. کوروش بزرگ
 

پیش از آنکه پاسخی بدهی با یک نفر مشورت کن ولی پیش از آنکه تصمیم بگیری با چند نفر. کوروش بزرگ
 

کار بزرگ وجود ندارد، به شرطی که آن را به کارهای کوچکتر تقسیم کنیم .

کوروش بزرگ
 

کارتان را آغاز کنید، توانایی انجامش بدنبال می آید .

کوروش بزرگ
 

انسان همان می شود که اغلب به آن فکر می کند .

کوروش بزرگ
 

همواره بیاد داشته باشید آخرین کلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد.

کوروش بزرگ
 

تنها راهی که به شکست می انجامد، تلاش نکردن است .

کوروش بزرگ
 

دشوارترین قدم، همان قدم اول است .

کوروش بزرگ
 

عمر شما از زمانی شروع می شود که اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید .

کوروش بزرگ
 

آفتاب به گیاهی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد .

کوروش بزرگ
 

وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است که شما چیز زیادی از آن نخواسته اید .

کوروش بزرگ
 

من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت، من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد، زیرا شادمانی او شادمانی من است.

کوروش بزرگ

 

گردآوری : پایگاه اینترنتی تکناز

پنجشنبه 14 بهمن1389
بازی فلش ...  

 

 

(اگر جرات داری یک بار دیگه هم بزنش)

یکشنبه 26 دی1389
شکولاکس ...  


نزديكي‌هاي ساعت ٩ صبح بود كه تقريبا همه اعضاي گمرك خرمشهر براي بازكردن و تفتيش چند صندوق چوبي بزرگ خوش ظاهر كه از آمريكا آمده بود گرد يكديگر جمع شدند.
پيشخدمت‌ها با تيشه و تبر به كندن ميخ و تخته‌هاي روي جعبه مشغول شدند و پس از آن كه پوشال روي صندوق‌ها را پس زدند بوي خوشي برخاست كه همه مطمئن شدند صندوق‌ها محتوي شكلات مي‌باشند.
طبق معمول در يك قوطي باز شد و يكي از كارمندان براي خود و رفقايش از آن شكلات‌ها مقداري برداشت. طعم و مزه شكلات‌ها نيش‌ها را باز كرد و دهن همه به جنبش افتاد و متعاقب آن چندين بسته ديگر مورد ناخنك حضرات از رئيس گرفته تا مامورين جزو اداره قرار گرفت و گذشته از آن هر يك از اعضا چندين بسته نيز براي اهل بيت خود كنار گذاشتند كه موقع ظهر با خود ببرند!

يك ساعت بعد صندوق‌ها ميخكوب و براي تحويل شدن به صاحب جنس آماده بود و كارمندان نيز در پشت ميزهاي خود مشغول كار شدند ولي گاهگاهي صداي زنگ بلند ميشد و كارمندان به پيشخدمت‌ها ارد آب خوردن مي‌دادند.
لحظه به لحظه مرض عطش در عمارت گمرك شدت يافت و به فاصله نيم ساعت بشكه حلبي بزرگ عمارت گمرك خالي و دوباره پر از آب شد ولي تشنگي كارمندان از بين نرفت! رئيس خواست به منزل جيم شود ديد معاون اداره تقاضاي دو ساعت مرخصي كرده و ساير اعضا نيز هر كدام به بهانه‌اي طلب مرخصي نموده و قصد خروج را دارند.
ناچار در جاي خود باقي ماند.
صداي قار و قور شكم اعضاي دله گمرك از هر طرف بلند بود و در عرض چند دقيقه هجوم عمومي به طرف مستراح شروع شد ولي بدبختانه يا خوشبختانه عمارت گمرك بيش از يك آبريزگاه گلي و يك آفتابه حلبي نداشت. لحظه به لحظه مراجعه كنندگان مستراح زيادتر شد و بعد از يك ربع هيچكس در اتاق‌ها ديده نميشد. همه براي رفتن به مستراح از سروكول هم بالا مي‌رفتند. فراش، انديكاتور نويس، بازرس، هيچكدام طاقت يك دقيقه انتظار را نداشتند. هر كس هم كه داخل جايي بود به اين زودي‌ها كارش تمام نميشد به همين جهت هر كس داخل ميشد يك فصل فحش از بيروني‌ها مي‌شنيد تا كارش تمام شود و بيرون بيايد.

جناب رئيس به گمان اين كه آنجا هم تك و توش بر مي‌دارد با طمطراق عازم شد ولي احدي ملاحظه او را نكرد. كم كم صداي او هم بلند شد كه: منتظر خدمتتان مي‌كنم، به بندرعباس انتقالتان مي‌دهد، حمال‌ها، فلان فلان شده‌ها، چرا ملاحظه رئيس و مرئوسي را نمي‌كنيد؟
ولي هيچكدام از اين حرف‌ها و تعارف‌ها اثري نداشت! در اين گيرودار رئيس بيچاره دفعتا متوجه خود شد و ديد كه شلوار خود را مظفرانه كثيف كرده است! خواست به گوشه‌اي برود و شلوار خود را عوض كند كه ناگهان اتومبيل شيك آخرين سيستمي جلوي عمارت گمرك ترمز كرد و يكي از بازرس‌هاي معروف گمرك جنوب كه مامور سركشي گمرك خرمشهر بود پياده شد.
اولين چيزي كه نظر او را به خود جلب كرد اين بود كه در گزارش خود بنويسد: نبودن پاسبان جلوي عمارت .... از پله‌ها بالا رفت، هيچكدام از اعضا را نديد. از درون اتاق‌ها هم صداي نفس‌كشي شنيده نميشد. بدبخت با عصبانيت به طرف اتاق رئيس رفت. رئيس بدبخت از مشاهده بازرس خود را باخت و رنگ از رويش پريد و از اين كه به علت اشكالات فني! نمي‌توانست از جا بلند شده و تعارف بكند بي‌اندازه شرمگين شد با اين حال با لكنت زبان خير مقدمي گفت و اضافه نمود كه به علت رماتيسم و درد پا قادر به تكان خوردن نيستم و بعد هم زنك زد تا فراش آمده و براي مهمان تازه وارد چاي و شيريني بياورد ولي هيچكس در راه‌روهاي عمارت وجود نداشت تا به زنگ رئيس پاسخ دهد!

بازرس در حالي كه از اين قضيه در فكر فرو رفته بود چند دور با عصبانيت طول اطاق‌ها را طي نمود و در اين اثنا يك مرتبه چشمش از پنجره به بيرون افتاد و از مشاهده هجوم اعضا و معاون گمرك به مستراح بي‌اختيار خنده‌اش گرفت. مخصوصا چندنفري كه طاقت نياورده و دولادولا در گوشه‌هاي حيات، پشت درخت‌‌هاي نخل مشغول! شده بودند، توجهش را بيشتر جلب كرده و بر تعجبش افزوده بود! بوي تعفن گيج كننده‌اي فضاي گمرك را معطر ساخته بود!

تمام اين جريانات كه باعث رسوايي كارمندان گمرك گرديده بود شاهكار يك جوان ارمني بود كه مرتبا از آمريكا شيريني و شكلات وارد مي‌كرد و چون هر دفعه بيش از نصف هر صندوق را آقايان محض تبرك! مي‌چشيدند و طبق معمول هيچ مرجعي هم براي شكايت نداشت، حقه‌اي به كار زده و يك بار سفارش داده بود كه براي او شكولاكس يعني شكلات مسهل بفرستند و به طريقي كه ملاحظه شد به بهترين وجهي انتقام خود را از شكم‌هاي دله كارمندان گمرك خرمشهر گرفت!


چهارشنبه 22 دی1389
قضاوت و نتیجه گیری عجولانه !!!! ...  
 

مرد مسنی به همراه پسر ۲۵ ساله‏اش در قطار نشسته بود.
در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر ۲۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد.
دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد : “ پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند ” مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه ۵ ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر دوباره فریاد زد: ” پدر نگاه کن دریاچه ، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند.”
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند.
باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.
او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:” پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند : “‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!”
مرد مسن گفت: ” ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم.
امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!!!

نتیجه اخلاقی "ما نباید بدون دانستن تمام حقایق نتیجه‏ گیری کنیم"

پنجشنبه 16 دی1389
می خوای داماد بیل گیتس شوی؟؟ ...  
 

 

بیل گیتس

 

 

 

 

 

 

پرده اول : پدر به سراغ پسرش می رود

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج كنی.

پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب كنم.

پدر: اما دختر مورد نظر من، دختر بیل گیتس است.

پسر:آهان اگر اینطور است، قبول است.

 

پرده دوم : پدر به دیدار بیل گیتس می رود

پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم.

بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است كه ازدواج كند.

پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانك جهانی است.

بیل گیتس: اوه، كه اینطور! در این صورت قبول است.

 

پرده سوم : پدر به دیدار مدیرعامل بانك جهانی می رود

پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم.

مدیرعامل: اما من به اندازه كافی معاون دارم!

پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!

مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد.

و معامله به این ترتیب انجام می شود.

 

نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید.
یکشنبه 28 آذر1389
فال جالب/حاضر جوابی بچه ها ...  

 
برای دیدن فال حافظ به لینک زیر بروید
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 
 
این سایت
فال جالبی میگیره ... فقط باید نیتتون درست باشه


نتایجش خیلی واقعیه

روي كلمه اين سايت كليك كنيد.....
 

مراقب حاضر جوابی بچه ها باشید!!!

 

http://iranroshan.com/uploads/1311058221.jpg


دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد
معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد زيرا با وجود اينکه پستاندار عظيم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسيار کوچکى دارد
دختر کوچک پرسيد: پس چطور حضرت يونس به وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟
معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. اين از نظر فيزيکى غيرممکن است
دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مى‌پرسم
معلم گفت: اگر حضرت يونس به بهشت نرفته بود چى؟
دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسيد


******************************
يک روز يک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد
ناگهان متوجه چند تار موى سفيد در بين موهاى مادرش شد
از مادرش پرسيد: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفيده؟
مادرش گفت: هر وقت تو يک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوي، يکى از موهايم سفيد مى‌شود
دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهميدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفيد شده

 

http://iranroshan.com/uploads/1311058221.jpg

******************************
عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس يادگارى بگيرد. معلم هم داشت همه بچه‌ها را تشويق مي‌کرد که دور هم جمع شوند
معلم گفت: ببينيد چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شديد به اين عکس نگاه کنيد و بگوئيد : اين احمده، الان دکتره. يا اون مهرداده، الان وکيله
يکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: اين هم آقا معلمه، الان مرده


******************************
بچه‌ها درناهارخورى مدرسه به صف ايستاده بودند. سر ميز يک سبد سيب بود که روى آن نوشته بود: فقط يکى برداريد. خدا ناظر شماست
در انتهاى ميز يک سبد شيرينى و شکلات بود. يکى از بچه‌ها رويش نوشت: هر چند تا مى‌خواهيد برداريد! خدا مواظب سيب‌هاست


شنبه 20 آذر1389
زندگی دو گربه ...  

وقتی دو گربه با هم ازدواج می کنند

... ادامه مطلب
یکشنبه 16 آبان1389
طلب بخشش به سبک بچه زرنگ ها ...  
 

بابی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟
بابی گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.
 
نامه شماره یک
سلام خدای عزیز
اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
دوستار تو
بابی
 
بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد و نامه دیگری نوشت.

 
نامه شماره دو
سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی
 
اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.
 
نامه شماره سه
سلام خدا
اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
بابی
 
بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پارش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.
بابی رفت کلیسا. یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت و از کلیسا فرار کرد.
بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.
 
نامه شماره چهار
سلام خدا
مامانت پیش منه. اگه می خواییش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.