|
اين دخمل خوشگله عشق منه جيگر منه ناناز منه اينم لينكش اگه مي خواين ادامه عكساي نازش رو ببينين برين به لينكي كه زير گذاشتم http://erisa-23-12-87.blogfa.com
هیچ دانی که ز هجران تو حالم چون شد جگرم خون و دلم خون و سرشکم خون شد لب شیرین تو ای می زده فرهادم کرد جانم از هر دو جهان رسته شد و مجنون شد تارو پودم به هوا رفت و توانم بگسست تا به تار سر زلف تو دلم مفتون شد
مي خوام براتون از شيطوني هاي دختر آبجيم بگم يه جيگري شدههههههههه خوردني اون روز داشتم بهش ناهار مي دادم كه از دستم فرار كرد و رفت پشت پرده قايم شد سرشو قايم كرده بود فكر مي كرد شايد ما نمي بينيمش بعدش كه گرفتمش همچين خنديد جووووووووووووووونن بخورمت جيگر
چند روز پیش نازنین خانم به من ارادت داشتن و این نظر رو برای من گذاشتن. ((( اه اه حالم بهم خورد می خواستم به همه ی اونایی که به وبلاگ من میان و نظر می ذارن بگم که آقا محسن من دوست پسر یا عشق خیالی یا عشق یک طرفه نیست که شاید خیلی ها مثل نازنین خانم فکر کنین. محسن همسر منه و ما دو سال بود که همدیگه رو دوست داشتیم و کلی سختی و زحمت کشیدیم تا بتونیم خانواده ی منو راضی کنیم که اجازه بدن ما ازدواج کنیم. من واقعا دوسش دارم نازنين خانم هم كه مي گن تا حالا چند بار با پا برای دیدنت او مده؟؟؟ خيلي اومده دیدنم اونقدر اومده که رضایت خانواده ی منو گرفته ما همدیگه رو دوست داریم نه به مدت کوتاه ... تا آخر عمرمون می خوایم با هم باشیم حالا نازنين خانم شما بگين تا حالا كسي بوده كه واست فداكاري كنه توي اين دوره زمونه كمتر پسري پيدا مي شه كه وقتي با دختري حرف مي زنه قصدش ازدواج باشه همه شون يه فكراي پليدي دارن فداي محسنم بشم كه از اول قصدش ازدواج بود انشالله پسرا سر عقل بيان و دخترا نمونن پيش ننه شون و بترشن
مسافر من گوش کن!
عاشقت خواهم ماند بی آنکه بدانی دوستت خواهم داشت بی آنکه بدانی درد دل خواهم گفت بی هیچ کلامی در تو ذوب خواهم شد بی هیچ حرارتی این گونه شاید احساسم نمیرد "نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند و نه تو چیزی بدهکار این همه دلتنگی منی" !واسه رسیدنه به تو چی کار کنم!
خب چیکار کنم؟دلم گرفته!!! میدونی چند روزه که ندیدمت؟ میدونی چند روزه گرمی دستاتو حس نکردم؟ میدونی..............؟ خدایا این لحظه های تلخ و این روزایی که شمارشون از دستم رفتن تمومش کن! بعد از ۳ هفته چقدر حس خوبیه توی بغل تو بودن. کاش همه لحظه های زندگیمون پر از همین آرامش های با هم بودنمون باشه. میخوامت.
تا آخرین نفس دوستت دارم محسن جان
« متشكرم محسن جان » تقدیم به پاک ترین قلب دنیا بهترینم قلب پاک و مهربونتو دوست دارم اون قلب عاشقتو که منو شرمنده ی خودش می کنه از بس خوبو مهربونه آقایه من مهربون من یه احساس خیلی خوب دارم چون تو رو کنار خودم احساس میکنم چه احساس خوبیه احساس داشتن یک تکیه گاه یه سنگ صبور یکی که بدونی تالاپ تالاپ قلبش واسه توِ واسه دوست داشتن تو الان داره می زنه می دونم خداجون هم خوشحاله که ما همدیگرو دوست داریم می دونم اونم دلش می خواد ما کنار هم باشیم اونم عاشقا رو دوست داره خدایا به همین وقت اذان عاشقا رو به هم برسون یه کاری کن عشق همه ی عاشقا پاک باشه خداجون خودت می دونی من چقدر دوست دارم یه کاری کن عشقم به محبوبم بیشتر بشه می خوام عاشق ترین عاشقا بشم چوم بهترینم لایق بهترین و پاک ترین عشق هاست
پير مردي بر قاطري بنشسته بود و از بياباني مي گذشت . سالكي را بديد كه پياده بود پير مرد گفت : اي مرد به كجا رهسپاري ؟ سالك گفت : به دهي كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت مي ورزند و زنان خود را از ارث محروم ميكنند پير مرد گفت : به خوب جايي مي روي سالك گفت : چرا ؟ پير مرد گفت : من از مردم آن ديارم و ديري است كه چشم انتظارم تا كسي بيايد و اين مردم را هدايت كند سالك گفت : پس آنچه گويند راست باشد ؟ پير مرد گفت : تا راست چه باشد سالك گفت : آن كلام كه بر واقعيتي صدق كند پير مرد گفت : در آن ديار كسي را شناسي كه در آنجا منزل كني ؟ سالك گفت : نه پير مرد گفت : مردماني چنين بد سيرت چگونه تو را ميزبان باشند ؟ سالك گفت : ندانم پير مرد گفت : چندي ميهمان ما باش . باغي دارم و ديري است كه با دخترم روزگار مي گذرانم سالك گفت : خداوند تو را عزت دهد اما نيك آن است كه به ميانه مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم پير مرد گفت : اي كوكب هدايت شبي در منزل ما بيتوته كن تا خودت را بازيابي و هم ديگران را بازسازي سالك گفت : براي رسيدن شتاب دارم پير مرد گفت : نقل است شيخي از آن رو كه خلايق را زودتر به جنت رساند آنان را تركه مي زد تا هدايت شوند . ترسم كه تو نيز با مردم اين ديار كج كردار آن كني كه شيخ كرد سالك گفت : ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند يا نه ؟ پير مرد گفت : پس تامل كن تا تحمل نيز خود آيد . خلايق با خداي خود سرانجام به راه آيند پيرمرد و سالك به باغ رسيدند . از دروازه باغ كه گذر كردند سالك گفت : حقا كه اينجا جنت زمين است . آن چشمه و آن پرندگان به غايت مسرت بخش اند پير مرد گفت : بر آن تخت بنشين تا دخترم ما را ميزبان باشد دختر با شال و دستاري سبز آمد و تنگي شربت بياورد و نزد ميهمان بنهاد . سالك در او خيره بماند و در لحظه دل باخت . شب را آنجا بيتوته كرد و سحرگاهان كه به قصد گزاردن نماز برخاست پير مرد گفت : با آن شتابي كه براي هدايت خلق داري پندارم كه امروز را رهسپاري سالك گفت : اگر مجالي باشد امروز را ميهمان تو باشم پير مرد گفت : تامل در احوال آدميان راه نجات خلايق است . اينگونه كن سالك در باغ قدمي بزد و كنار چشمه برفت . پرنده ها را نيك نگريست و دختر او را ميزبان بود . طعامي لذيذ بدو داد و گاه با او هم كلام شد . دختر از احوال مردم و دين خدا نيك آگاه بود و سالك از او غرق در حيرت شد . روز دگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد پيرمرد او را بديد و گفت : لابد به انديشه اي كه رهسپار رسالت خود بشوي سالك چندي به فكر فرو رفت و گفت : عقل فرمان رفتن مي دهد اما دل اطاعت نكند پير مرد گفت : به فرمان دل روزي دگر بمان تا كار عقل نيز سرانجام گيرد سالك روزي دگر بماند پير مرد گفت : لابد امروز خواهي رفت , افسوس كه ما را تنها خواهي گذاشت سالك گفت : ندانم خواهم رفت يا نه , اما عقل به سرانجام رسيده است . اي پيرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش پير مرد گفت : با اينكه اين هم فرمان دل است اما بخر دانه پاسخ گويم سالك گفت : بر شنيدن بي تابم پير مرد گفت : دخترم را تزويج خواهم كرد به شرطي سالك گفت : هر چه باشد گر دن نهم پير مرد گفت : به ده بروي و آن خلايق كج كردار را به راه راست گرداني تا خدا از تو و ما خشنود گردد سالك گفت : اين كار بسي دشوار باشد پير مرد گفت : آن گاه كه تو را ديدم اين كار سهل مي نمود سالك گفت : آن زمان من رسالت خود را انجام مي دادم اگر خلايق به راه راست مي شدند , و اگر نشدند من كار خويشتن را به تمام كرده بودم پير مرد گفت : پس تو را رسالتي نبود و در پي كار خود بوده اي سالك گفت : آري پير مرد گفت : اينك كه با دل سخن گويي كج كرداري را هدايت كن و باز گرد آنگاه دخترم از آن تو سالك گفت : آن يك نفر را من بر گزينم يا تو ؟ پير مرد گفت : پير مردي است ربا خوار كه در گذر دكان محقري دارد و در ميان مردم كج كردار ,او شهره است سالك گفت : پيرمردي كه عمري بدين صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد ؟ پير مرد گفت : تو براي هدايت خلقي مي رفتي سالك گفت : آن زمان رسم عاشقي نبود پير مرد گفت : نيك گفتي . اينك كه شرط عاشقي است برو به آن ديار و در احوال مردم نيك نظر كن , مي خواهم بدانم جه ديده و چه شنيده اي ؟ سالك گفت : همان كنم كه تو گويي سالك رفت , به آن ديار كه رسيد از مردي سراغ پير مرد را گرفت مرد گفت : اين سوال را از كسي ديگر مپرس سالك گفت : چرا ؟ مرد گفت : ديري است كه توبه كرده و از خلايق حلاليت طلبيده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغي روزگار مي گذراند سالك گفت : شنيده ام كه مردم اين ديار كج كردارند مرد گفت : تازه به اين ديار آمده ام , آنچه تو گويي ندانم . خود در احوال مردم نظاره كن سالك در احوال مردم بسيار نظاره كرد . هر آنكس كه ديد خوب ديد و هر آنچه ديد زيبا . برگشت دست پير مرد را بوسيد پير مرد گفت : چه ديدي ؟ سالك گفت : خلايق سر به كار خود دارند و با خداي خود در عبادت پير مرد گفت : وقتي با دلي پر عشق در مردم بنگري آنان را آنگونه ببيني كه هستند نه آنگونه كه خود خواهي ... جمله روز : برای اداره کردن خویش از سرت و برای اداره کردن دیگران از قلبت استفاده کن (دالای
هر بار كه ميروي، رسيدهاي ...پشتش سنگين بود و جادههاي دنيا طولاني ميدانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت. آهسته آهسته ميخزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه دور بود. سنگپشت (لاک پشت) تقديرش را دوست نميداشت و آن را چون اجباري بر دوش ميكشيد. پرندهاي در آسمان پر زد، سبك؛ و سنگپشت رو به خدا كرد و گفت: اين عدل نيست، اين عدل نيست. كاش پُشتم را اين همه سنگين نميكردي. من هيچگاه نميرسم. هيچگاه. و در لاك سنگي خود خزيد، به نيت نا اميدي... خدا سنگپشت را از روي زمين بلند كرد. زمين را نشانش داد. كُرهاي كوچك بود و گفت: نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس نميرسد ! چون رسيدني در كار نيست. فقط رفتن است. حتي اگر اندكي. و هر بار كه ميروي، رسيدهاي. و باور كن آنچه بر دوش توست، تنها لاكي سنگي نيست، تو پارهاي از هستي را بر دوش ميكشي؛ پارهاي از مرا. خدا سنگپشت را بر زمين گذاشت... ديگر نه بارش چندان سنگين بود و نه راهها چندان دور. سنگپشت به راه افتاد و رفت، حتي اگر اندكي؛ و پارهاي از «او» را با عشق بر دوش می كشيد...
دوستت دارم ... یک پنجره برای دیدن یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم سرشار می
کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد و می شود از
آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت *ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ* *ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ* *ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــــــــــــــ* *ــــــــــــــــ* *ــــــ* * من با شاخه گلي به خريداري يك دل امده ام
سلام به همگی من بالاخره اومدم با عکسای خوشگل هم اومدم این دختر کوچولوی مامانی که می بینین جیگر خاله شه الان سه ماهشه آریسای گلم
زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد. آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید
اگر گفتید فرق واحد پول ایران و انگلیس چیه؟ اگر گفتيد فرق گردش در تهران و پاريس چيه؟ اگر گفتيد فرق محل كار ايراني ها و امريكايي ها چيه؟ اگر گفتيد فرق يك نويسنده ايراني با يك نويسنده آلماني چيه؟ اگر گفتيد فرق يك تاجر ايراني با يك تاجر عرب چيه؟ اگر گفتيد فرق پليس راهنمايي و رانندگي ايران با جاهاي ديگه دنيا چيه؟ اگر گفتيد فرق يك آدم موفق در ايران با ساير نقاط جهان چيه؟ اگر گفتيد فرق يك زنداني در ايران با يك زنداني در اروپا و امريكا چيه؟ اگر گفتيد فرق سيستم اداري ايران با سيستم اداري كانادا چيه؟ اگر گفتيد تفاوت دشمن در ايران و جاهاي ديگر دنيا چيه؟ اگر گفتيد فرق يك ماشين در تهران با بلژيك چيه؟ اگر گفتيد فرق موسيقي در تهران با موسيقي در جاهاي ديگر دنيا چيه؟
سلام خسته نباشید ... فعلا تا دو هفته نیستم ... دارم میرم تهران و کلی کار دارم فکر نکنم بتونم پست جدید بذارم به قول سهراب چشمها رو باید شست !! خوب بشورینا تند و تند قدم برمی داری . من نمی خوام سوسک باشم
خانمها چطور نیمرو درست میکنن؟ آقایون چطور نیمرو درست میکنن؟
این خبر منبعش از من نیست ! منبع http://funhigh.blogspot.com/ چند وقت قبل، یه بنده خدایی برای یه بنده خدای دیگه ای تعریف کرد و اونم به ما گفت که تو همین راهنمای همشهری آگهی فروش گوسفند زنده رو پیدا کردیم، می گفت یکی از دوستان بهم گفت این گوسفند زنده که نوشته منظورش یه چیز دیگه ست، ولی من باورم نمیشد، طرف گفت کاری نداره، زنگ بزن خودت ببین، می گفت زنگ زدیم، چند دقیقه بعد یه پراید مشکی اومد به آدرسی که داده بودم، صندلی عقب سه نفر نشسته بودند، هر سه از جنس مونث در رده های سنی مختلف، بعد راننده که خودش هم زن بود گفت یکی رو انتخاب کن! … می گفت منم بهت زده چشمام چهار تا شده بود.. گفتم ممنون، اشتباه شده، احتمالا شماره رو اشتباهی گرفتم، شرمنده…. خلاصه بهش ثابت شد، گوسفند زنده یعنی زن یا دختری که یه شب بهت اجاره می دن (از شبی 10 تومن داره تا 100 هزار تومن… بعد از افطار یه سریال پخش میشه که رضا عطاران توش بازی کرده(بزنگاه)… یه سکانس جالب داشت اون قسمت… حمید لولایی با خانوادش که داشتن می رفتن سر خاک، بنزین تموم کردن، چیزی نداشتن روش بنویسن " بنزین" که با دست نگه داره و به ماشین هایی که رد میشن نشون بده… بالاخره هر جوری بود یه تیکه کارتن پیدا کردن و روش نوشتن بنزین… نگو پشت کارتنه نوشته بوده گوسفند زنده… حمید لولایی هم حواسش نبود و برعکس گرفتش … یه موتوریه نگه داشت تا قیمت گوسفند زنده رو بپرسه… حمید لولایی هم فهمید چه سوتی داده طرف رو دک کرد رفت.. موتوری یکم جلوتر رفت وایساد جلو ماشین حمید لولایی که مثلا دختراش توش بودن بشون گفت : "خانوما خسته نباشن!" بعدم اونا جیغ کشیدن و فحش دادن و حمید لولایی دوید طرفش و فحش داد و فلان و بهمان… شاید بگی هیچ ربطی نداره ولی با اون هوش و ذکاوت و موذی گری که من در عطاران سراغ دارم بعید می دونم این سکانس رو همینجوری توی سریال گنجونده باشه.. عطاران و مهران مدیری استاد مخفی کردن بعضی حرف های ممنوعه زیر طنز خودشون هستند… مخصوصا اینکه موتوریه می گه : خسته نباشید ! این یعنی طرف دختره رو فاحشه فرض کرده که هر شب با یکی می خوابه و مسلمه سرش شلوغه پس می طلبه بهش بگی "خسته نباشی" … اگه غیر ازین بود لزومی نداشت حمید لولایی و خونوادش انقدر برآشفته بشن، حتی پاستوریزه ترین ها هم یه خسته نباشید رو یه متلک سنگین حساب نمیاره. ببینید چقدر این مسئله گوسفند زنده جدی جدی باب شده که بعضی از بازیگران و کاگردانان با هوش هم زیر زیرکی بش اشاره می کنند …. فعلا که توی آگهی ها گوسفند زنده مد شده، شاید اگه این لو رفت آگهی جذب بازیگر مد بشه، بعدش یه چیز دیگه، بعد ازون هم یه چیز دیگه… به هر حال نکته جالب اینه که تو مملکتی که کتاب های ماركز رو به بهانه اروتيك بودن یا جمع می کنن یا توقیف، میشه با یه تلفن شب رو با یه روسپی خوابید … به همین راحتی و به همین خوشمزگی !
1-دختر ها خیلی دوست دارند جای پسر ها باشند اما پسر ها اصلاً دوست ندارند جای دختر ها باشند
بعد از دوازده سال جون کندن و خر زنی و کلاس تقویتی و جبرانی پس گردنی خوردن از معلم و ناظم و لبو فروش دمه مدرسه و دستمال دست گرفتن وووهزار و یک کار دیگه که جایز نیس بگم یه برگه دادن دستم که : اینم دیپلم موقت. برو یه سال دیگه بیا اصلیشو بگیر آقا کیف کردم. با دمم گردو شکستم. اینم بگم که با دم ، گردو شکستن خیلی سخته آ باور نداری امتحان کن ؛ ولی من اینقدر محکم می زدم که گردوئه می شکست.
چهار چيز که نميتوان آنها را بازگرداند زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و برروي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد... مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه ميخواند. وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.» ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برميداشت ، آن مرد هم همين کار را ميکرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نميخواست واکنش نشان دهد. وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بيادب چکار خواهد کرد؟» مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد. اين ديگه خيلي پرروئي ميخواست! او حسابي عصباني شده بود. در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلياش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده! خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بيسکوئيتهايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد... در صورتي که خودش آن موقع که فکر ميکرد آن مرد دارد از بيسکوئيتهايش ميخورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرتخواهي نبود... چهار چيز است که نميتوان آنها را بازگرداند : 1. سنگ ... پس از رها کردن! 2. حرف ... پس از گفتن! 3. موقعيت... پس از پايان يافتن! 4. و زمان ... پس از گذشتن!
چگونه یک ازدواج دانشجویی موفق بکنیم ؟! همانطور که میدانید ازدواج بر سه قسم است: ازدواج موقت، ازدواج دائم و ازدواج دانشجویی!! در این نوشتار میخواهیم راههای یک ازدواج موفق دانشجویی را مورد بررسی قرار دهیم. در لغتنامه این کلمات این گونه تفسیر شده است:
مراسم تدفين نمي توانم !!!
میشینی پای تلوزیون که مثلا یه خورده هم شبکه های ملی رو ببینی. تلوزیون رو روشن میکنی. شبکه ی اول داره یه فیلم نشون میده. طبق معمول تو فیلم یکی گم شده و تمام عوامل فیلم به شدت دارن دنبال گمشده میگردن شما فکر کنین مهر مادری... و یه نفر رو بالاخره گیر میارن و تمام بدنشو نگاه میکنن ببینن نشونه ایی، خالی، ردپایی از قدیما رو بدنش نیست. کانال رو عوض میکنی. شبکه ی دو. یه آقایی اومده جلوی دوربین و داره اخبار میگه! : امروز یه نوجوون لبنانی واسه ایینکه برق نداشتن دیکته شبشو ننوشته و معلمش با خط کش آهنی حسابی کتکش زده (ای بابا) خوب اینم از اخبار میخوای بری تلویزیونو بشکنی اما خودتو کنترل میکنی و کانال رو عوض میکنی. اما ببیندگان عزیز به تازگی یک سری پرونده در کاخ سفید کشف شده که نشان میده جورج بوش اصلا آدم درس خوانی نبوده. در این پرونده ها کشف شده که جورج بوش زمانیکه کلاس پنجم بوده در درس تاریخ و مدنی نمره ی نه گرفته، در یکی دیگه از پرونده ها نوشته شده جورج بوش زمانی که ده سالش بوده میره بقالی سر کوچه شون و چون صاحب بقالی چشمش کور بوده جورج بوش از این موقعیت سواستفاده کرده و یه آدامس شیک میدزده. وقتی به خانه میره پدر ومادرش میفهمند که دزدی کرده و بوش پدر اورا با کمربند سیاهو کبود میکنه تا دیگه این کار رو تکرار نکنه و این نشان میدهد که پدر ومادر بوش هیچگاه از اوراضی نبوده اند . کانال رو عوض میکنی. شبکه ی چهار. داره رازبقا نشون میده. بره ها درسن سه سالگی ازدواج میکنن ! مراسم ازدواج آنها بسیار ساده است و آنها هیچ مهریه ایی ندارن و توقع بیجا از داماد ندارن. ما انسانها نیز باید از این حیوانات یاد بگیریم که از ما عاقل ترند. دیگه لازم نیست کانالا رو عوض کنی،میری میشینی پای کامپیوتر میخای کانکت شی به اینترنت بد از 10 دیقه سر کله زدن با مخابرت بلاخره با سلام صلوات وصل میشی.. الان تازه اول بدبختیته احتمالا اکثر سایتا فیلتره به ناچار میری تو این سایت در پیت جدیده چی بود اسمش(شوخی) اولین جمله ای که میاد جلو چشات (خطا آقا جون برو فلش پلیر دانلود کن) سرگرمی که به این راحتیا نیست خلاصه با هزار دنگ و فنگ دانلودش میکنی ثبت نام هم با فلاکت میکنی وارد که میشی اولین چیزی که میبینی عکش امیر تپله خودمونه بازم توی داروگربا خودت میگی ما هر جا میریم عکس اینو بایاد ببینیم عرق سردی رو پیشونیت نشسته دیگه حال اینترنتم نداری خوببببب... اوقات فراغتت به اندازه ی کافی پر شد !... شب شده و میخوای بری حموم. ایضا لباساتو درمیاری تا میخوای بری زیر دوش برق میره. خوب باید بیای بیرون دیگه نمیشه که با یه شمع بری حموم. دوباره لباساتو میپوشی و به خودت میگی: آب نداریم، برق نداریم، اتاق مناسب نداریم عوضش ایرانی هستیم و به ایرانی بودن خودم افتخار میکنم ! آب نداریم به جهنم عوضش خونگرمیم ! برق نداریم به درک عوضش مهمون نوازیم ! خونه نداریم اشکال نداره عوضش با جون و دل به همنوعمون کمک میکنیم،یه مملکت امن داریم...که همین خودش همه چیه... عوضش انسانیت داریم. آب و برق میخوام چکار انسانیت مهمه !و به این افتخار میکنیم که عاطفی ترین ادامهای دنیا ییم... تصمیم میگیری بری بخوابی و حداقل واسه چن ساعت همه چی یادت بره . کم کم دیگه داره خوابت میبره که یه دفعه ی با صدای ضبط ماشین همسایه از جات میپری بیرون. انگار همسایه هاتون تازه از عروسی برگشتن. انگار از اون آبای رنگی هم خوردن و هنوز هم توحال و هوای عروسی هستن. میخوای بری زنگ بزنی ۱۱۰ بگی اینا مزاحم شدن اما یاد رفاقت چندین ساله ی مامانت و مهین خانوم میفتی و پشیمون میشی. به خودت میگی: اشکال نداره اینا همسایه هستن غریبه که نیستن بذار خوش باشن. بعد از ساعت ها اثر اون آبای رنگی تموم میشه و نخود نخود هرکه رود خانه ی خود ! توهم موفق میشی بخوابی و برای چن ساعت هم که شده زندگی کنی!!! عجب روز خوبی. من و مامان و امرسان
کلاس رانندگی در ایران با کلاس رانندگی در بقیه دنیا متفاوت است. نکته جالب تر اینکه شهرهای ایران خودشان نیز کلاس خواص خودشان را دارند. مثلاً کلاس رانندگی تاکسی های اصفهانی برای توریست هایی که به ایران می آیند زبان زد شده است. بهرحال در این کلاس های رانندگی موارد مشترکی است که اعصاب رانندگان را به هم می ریزد. بهم ریختن اعصاب راننده مساوی است با تصادف! ولی تا بحال متاسفانه تلاش کمی برای کم کردن این فشار به رانندگان شده است. بعضی از موارد بشرح زیر است؛ ۱/ نور بالای اتومبیل روبرویی یا پشت سری ۲/ حرکت کردن آرام اتومبیل جلویی در وسط خیابان بطوری که شما نتوانید نه از سمت چپ سبقت بگیرید نه از سمت راست.
|
About![]()
<p align='center'><script type='text/javascript' src='http://bahar-20.com/ftp/other/18/js/19.js'></script></p>
Home
|